تبليغاتX
کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد

گر چه بستند به رویم همه درهای امید

 

گر چه در نطفه نهانم کردند

 

گر چه کوشند که نابود کنند این دفتر

 

گر چه خواهند که از سر شکنند این قلمم

 

من هنوز اینجایم.

 

من هنوز میخوانم.

 

و هنوز بر پایم.

 

و در این میعاد گاه که شده قربانگاه

 

منتظر میمانم که به پیشم ایی

 

و دوباره از نو شعرهایم خوانی

 

راستی  می ایی؟؟؟؟

 

دوستان عزیزم چون این وبلاگ فیلتر شده و برای بعضی از دوستان و همچنین برای خود من

 

باز نمیشه؛مجبور شدم که یه خونه جدید دیگه دست و پا کنم و همه شما را به اونجا دعوت کنم

 

ادرس کلبه درویشی من : http://seemysoul.blogfa.com

 

منتظرتون هستم .دوستتون دارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 16:52  توسط عروسک | 

داداش جونم

داداش گلم

امروز تولد تو  ِ

امشب بهشت قیامته

چه صور و ساتی بگیرن فرشته ها

چه کادو های بیارن برای تو

کاشکی منم اونجا بودم

نه تو بهشت....

کنار تو!!

کاشکی منم اونجا بودم که هی برات

شعر بخونم..برقصم و کیک بیارم

دست بزنم..گل بیارم شمع بیارم

بهت بگم

 داداش جونم تولدت مبارک

خوشگل من تولدت مبارک

سعید جونم  تولدت مبارک

اما دیگه

موقع فوت کردن شمع ها که رسید

نمیتونم شعر بخونم تا که بیای

و فوت کنی

 که تا  ابد تا همیشه زنده باشی

چون که دیگه

 تو تا ابد تا همیشه  زنده ای و

اینجا ماییم که

تا ابد تا همیشه

برای تو بدون تو جشن تولد میگیریم

بذون کیک بدون شمع

بدون رقص و داد زدن

بدون دست و کِل زدن

حتی بدون مهمون و کادو دادن

به جای کیک برای تو یه ظرف خرما میارن

به جای زنگ سنگ میزنن

به جای در به قبر تو

به جای شمع برای تو یه دونه فانوس میارن

یه چند ساله اینجا دیگه تو جشن تو

به جای خنده هر کسی بغض میکنه

به جای رقص و دست زدن یه گوشه ای کز میکنه

هر کی به جای کیک تو یه دونه خرما میخوره

به جای اون شعر تولد و هَپی..

فقط میگه

زیر لبی..که:."خدا رحمتش کنه"

(دوستای عزیزم...۲۸-۱۲-۱۳۵۸ تولد داداش من بوده

 که الان دیگه

 به قول بچه کوچیکا رفته بالا پیش خدا

دلم میخواد هر کسی اومد تو وبلاگ من

 و این پست و خوند یه فاتحه براش بخونه

مرسی...)

 یه فاتحه بفرستید.مرسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 5:4  توسط عروسک | 
گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد.
 
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
 
 وگر نه من برایت شعرهای ناب میخوانم..
 
در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نیست..
 
نهان در استین همسخن ماری،درون هر سخن خاری است..
 
گلی جان در شگفتم از تو و از این پاکی روشن!
 
شگفتی نیست؟!؟!؟
 
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب میروید؟!؟!؟
 
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست..
 
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش قصه تلخ جدایی هاست.
 
سر هر رهگذارش مرگ عشق و اشنایی هاست.
 
از اینجا تا  حدیث مهربانی راه دشواری است
 
.بیابان تا بیابانش پر از درد است
 
.مرا سنگ صبوری نیست.
 
.گلی جان با توام..سنگ صبورم باش..
 
شبم را روشنایی بخش..گلی دریای نورم باش...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 10:4  توسط عروسک | 

تو را پیشکش میکنم به دیگری

 

که میان من وتو است…

 

و من به او این اجازه را می دهم ،

 

که تصور کند برنده میدان است.

 

و به تو ابن فرصت را می دهم ؛

 

که مرا از دست بدهی.

 

و به خودم این امید را میدهم :

 

که شاید روزی احساس کنی

 

حسادت دیروز من

 

از عشق امروز او

 

برای فردای تو

 

می توانست بهتر باشد

 

و

 

تو.

.

.

 

نخواستی!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 3:19  توسط عروسک | 

آسمان رنگ غرور زخمی ات

اتشی رنگ شقایق میشود

مثل تو مثل نگاه ساده ات

باز هم یک لحظه عاشق میشود

خوب من،پهنای دنیا کوچک است

آسمان با هر آنچه در آن مال تو

مال تو تقدیم چشمان ترت

قصه سر سبز باران مال تو

انعکاس سرخ خورشید است باز

توی اتش بازی چشمان نو

آسمان را خوب میدانند چیست

دستهای گرم وبا ایمان تو

یک نفر تصویر یک بار تو را

پشت عکس کوچه ها حک میکند

یاد شبهای قشنگ کودکی

دستهایش را عروسک میکند

یک نفر میداند انجا نیستی

باز هم اما صدایت میکند

توی باران، زیر مهتابی شب

در غروب شب صدایت میکند

شعر میسازد بیا شیرین ترین

بیستون دستهایم خانه ات

کاشکی می امدی در میزدی:

مهربان، این همه یکی یکدانه ات

قصه ات زیر بلور اب حوض

زیر الاچیق شب جا مانده است

خوب من برگرد دیگر، حیف نیست

یک نفر دز خانه تنها مانده است

پشت تصویر نگاه سبز باغ

باز چشمان تو پیدا میشود

میشناسم ، مهربانی مثل ابر

گونه هایم باز دریا میشود

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 21:39  توسط عروسک 

بیا پرواز کنیم کنار هم

بیا پرواز کنیم تو بال هم

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

 اگه همخونه میخوای من

اگه دیوونه می خوای من

گل عاشق،گل عاشق

اگه گل خونه میخوای من

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

کاشکی چشمات مال من بود

تو سرت هوای من بود

مثل من که ارزومی

ارزوت وصال من بود

کاشکی دستامونو زنجیر می بستیم ما به هم

همه جا داد میزدیم که عاشقیم، عاشق هم

اگه همخونه میخوای من

اگه دیوونه میخوای من

گل عاشق ،گل عاشق

اگه گل خونه میخوای من

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 21:25  توسط عروسک | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:6  توسط عروسک | 

با همهء بی سرو سامانی ام

باز به  دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آ ن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته تو در یا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه میدانمت!

خوبترین حادثه میدانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن،حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

آه !!

به کجا میکشانی ام خوب من

آه !!

نکشانی به پریشانی ام....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 0:35  توسط عروسک 

ای زاده هفت پشت اصالت،در مکتب عشاق اگر این بود جوابت،

لعنت به تو ذات خرابت!

ای شناگر قابل تو اب نمیبینی،بازیچه شب گردان،مهتاب نمیبینی،

ای زاده هفت پشت اصالت، تفسیر تو این  بود اگر از اصل نجابت،

لعنت به تو ذات خرابت!

اینک  تو این مرداب،

اینک تو این مهتاب،

بیداری اگر این است، رفتیم دگر در خواب!

ای کرم بدن شب تاب،

به به چه قشنگی تو در این نقش بر آبت،

لعنت به تو ذات  خرابت!

رفتیم و از این رفتن،

بسیار تو را بخشید،

آزادی و قلب تو بر رفتن ما خندید،

آن تازه رس نوبر، گر حال مرا پرسید،

گو شکرخدا گفتم وراضی ز ثوابت،

لعنت به تو ذات خرابت!

بر اصل و نصب بالی؟

ای اصل نصب عالی!

ای کاش نبینی تو آن روز که پا مالی،

ای عاشق پوشالی،

اینک تو و جولانگه مستان شرابت،

لعنت به تو ذات خرابت!

ای عاشق پوشالی،

گفتم که گلی، افسوس،پا تا به سرت خاره،

ای بی خبر و مدهوش،

این مستی پیروزی، جند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنه آواره،

سیراب شدن جملگی از آب سرابت،

لعنت به تو ذات  خرابت!

در اینه ات بنگر،

حیوان صفتی بینی!

حاشا مکن این باور

این دست تو نیست، اینی!

این است ترازوی عدالت،

تو،پادشه مکر و رذالت،

ارزانی آن تازه رس خوش قد وفامت،

تو پیش کش و قصه ما هم به سلامت.

ای زاده هفت پشت اصالت،

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت،

لعنت به تو و ذات خرابت!

ایان سخن بشنو:

این قائله شد از نو!

در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم،

گر حوصله این بود و چنین پا به فرارم،

این گونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم،

لعنت به من وعشق وبر این ذات خرابم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 17:39  توسط عروسک | 

تو که تازه رسیدی از گرد راه،

تو که تازه به دل ما رسیدی،

تو چه جوری ما رو دیوونه دیدی؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی؟


عمریه که عاشق خدائیه این دل ما،

اخر خط و باز فدائیه این دل ما،

تو یکی بیا و از پشت دیگه خنجرش نزن،

ذوالفقار عشقتو تو یکی بر سرش نزن،

دل ما رو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن،

گل ما رو به خزوونه ،

تو با عشقت دیگه پرپرش نکن،

 

 

بیچاره خوش باور و ساده و پاکه دل ما،

واسه یه ذره وفا عمری هلاکه دل ما،

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو،

راستس راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو،

 

 

نکنه هوس گری بوم دلت رو بگیره؟

نکنه تا جون گرفت دوباره این دا بمیره؟

نکنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری؟

نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری؟

 


ما دیگه حوصله حرفای پوچ و نداریم!

ما دیگه خسته شدیم،طاقت گوچ و نداریم!

سر به سرم بذار ولی سر به سر دلم نذار،

یه باری از دوشم بگیر،مشکل رو مشکلم نذار!

 

 

نکنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری؟

نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری؟
ما دیگه حوصله حرفای پوچ و نداریم!

ما دیگه خسته شدیم،طاقت کوچ و نداریم!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 2:49  توسط عروسک | 

بهایی که

 

 ما

 

 برای کسب تجربه

 

 می پردازیم

 

  معصومیت

 

 ماست

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 3:8  توسط عروسک | 

ما هر دو عمری

 

 دیوونه بودیم

 

 دیوونه نگاه  هم

 

در عاشقی ما

 

افسانه بودیم

 

 افسونه دنیای هم

 

با قصه چشای هم

 

،پر میزدیم برای هم

 

ما چون کبوتر

 

همخونه بودیم

 

در اشیون چشم هم

 

در اسمون ها

 

پر میکشیدیم

 

در اسمون عشق هم

 

از من چرا گشته جدا،

 

اخر کجا رفته خدایا

.

..

...

....

 

اون روزا کنار هم

 

چشمونمون به راه هم

 

دنیامون خالی ز غم

 

لبونمون به روی هم

.

.

.

.

 

 

چرا پیشم نمیاد

 

شاید دیگه اون نمیخواد

 

که براش قصه بگم

 

قصه صد غصه بگم

 

بیا که در کنار تو

 

 شبون تیره سر کنم

 

ز چشمه لبون تو

 

لبون و تشنه تر کنم

 

بیا که جای غصه ها

 

با هم بریم تو قصه ها

 

تو اشیون دل هم

 

خونه کنیم

 

با عشق و رویا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 2:17  توسط عروسک 
نخست

        دیر زمانی در او نگریستم،

                                       چندان که،چون نظر از وی باز گرفتم،

 در پیرامون من

                       همه چیز

                                   به هیات او در امده بود.

انگاه دانستم که

                    مرا

                            دیگر از او گریزنیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 22:19  توسط عروسک 
به واژه هایم

 

                  اتهام شعر نبندید

 

                                       

                                         پاره های روحند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 0:27  توسط عروسک | 

وقتی چشمم به تماشای نگاه تو نشست ،

 

تو به من خندیدی!

 

عهد من وقت دعا بر سر سجاده شکست،

 

تو به من خندیدی!

 

وقتی تکرار کنان در نفسم پیچیدی

 

و تو در بستر اندیشه من خوابیدی

 

نفسم در نفست شکل گرفت ،

 

تو به من خندیدی!

 

وقتی تو رفتی و من تنها شدم

 

تنها تو این دنیای بی فردا شدم

 

مثل یک ادم بی روح توی افکار خودم

 

محو شدم

 

پودر شدم

 

پوچ شدم

 

فهمیدم

 

که چه مفهومی داشت

 

خنده تو!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 0:9  توسط عروسک | 

 

تیرگی ها را بدنبال چه میکاوم؟

 

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

 

در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟

 

نه.....دگر هرگز نمیاید به دیدارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 23:25  توسط عروسک | 

باشه بسه

بسه ديگه

خسته شدم

دلم مي خواد عوض بشم

يه جورايي تازه و نو نوار بشم

دلم مي خواد تمام اين بادكنكا  رو بكنم

توي همه بادكنكا بوي تو إ

واسه تولدم خودت خريديشون

باد كرديشون..اورديشون

يادت مياد؟؟

اين خونه سرتا سر همهش ياد تو إ

خسته شدم

از تو ديگه خسته شدم

از اين _من _ هم خسته شدم

اينجا تويي

اينجا منم

اينجا همش خاطرته

اما حالا مي خوام كه نونوار بشم

اه

كجا بوديم؟؟

اهان..بادكنكا

همشون و ميكنم و بادشون نو خالي ميكنم

 

رو ديوارا قاب هاي خوشگل ميذارم

نه

نه

نه

ميرم تو انيار خونه

يه دونه باتون ميارم

ديوارا رو خراب ونابود ميكنم

كه اين دفه

وقتي كه بي خبر بازم

به خواب من سرك زدي

ببيني كه بادكنكات خالي شدن

ديوارا هم خراب شدن

بفهمي كه نمي خوامت

بفهمي كه اينجا همه سنگي شدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 13:0  توسط عروسک 

بوسه میدهم به رایگان

 

نی لبکم را

 

که به اواز غمین

 

فاش میکند درد دلم را

 

و دوستش دارم

 

که دوستم دارد

 

چرا که

 

نفس من

 

نفس اوست

 

ما بی هم نمی مانیم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 22:54  توسط عروسک | 

مکن ان نوع که ازرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو  پند و مکن قصد دل ازرده خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 1:49  توسط عروسک | 

دلم...
: درد مي کنه؟
_ نه!
:مي پيچه ؟
_ نه!
: مي سوزه؟
_ نه!
: پس چي؟
_ دلم...
دلم . . .

ت

ن

گ

ش

د

ه...

 

 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين

فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به

دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 5:6  توسط عروسک | 

می خواهم عروسک وار زندگی کنم

تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند

تا اگر دلم را کسی  شکست چیزی احساس  نکنم

تا اگر به مشکلات بر خوردم بی پروا به اغوش صاحبم پناه ببرم

می خواهم عروسک باشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 22:57  توسط عروسک | 

روزگاری من و تو

عاشق هم بودیم

در شبی مهتابی

تو برایم خواندی:

نازنینم،

عشقم،

تکیه کن بر دستام

و دگر هیچ مخور

غم بی تکیه گهی

که منم تکیه گهت

و بدان ای گل من

که پناهت مردی است

که مثال کوه است

و چه اسان من خام

باورت می کردم

و نمی دانستم

تکیه کردن بر عشق

تکیه بر قامت سست باد است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 1:3  توسط عروسک | 

 

 شيطان و حوا

 

 چشم در خويشتن گشودن

                           

  و عصيان

                                                

و بالا خره تبعيد از بهشت 

                         

و اوارگي در كوير

 

بگذار" شيطنت عشق"

 

چشمان تو را

 

 بر عرياني خويش بگشايد

 

هر چند معني ان جز رنج وپشيماني نباشد

 

 اما

 

كوري را هرگز به خاطر ارامش تحمل نكن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 0:41  توسط عروسک 

 وقتي داشتند مرامي افريدند

 

مي سرشتند

 

كسي ان گوشه خدا  خدا نميكرد

 

 وقتي داشتم روح مي پذيرفتم

 

 شكل مي گرفتم

 

 قد مي كشيدم

 

 چشم هايم رنگ مي خورد

 

 چهره ام طرح مي شد

 

 بيني ام نجابت مي گرفت

 

 فرشته ظريف و شوخ و مهربان و چابك پنجه اي

 

با نوك انگشتان كوچك سحر افرينش

 

 ان را صاف و صوف  نمي كرد

 

 وقتي مي خواستند كار دل را در سينه ام اغاز كنند

 

اشنايي دلسوز و دلشناس نداشتتم

 

 تا برود و بگردد

 

 و از خزانه دل هاي خوب بهترين را برگزيند.

 

  وقتي.......وقتي........وقتي.......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 0:34  توسط عروسک | 
                                      love 

                                     is not

                                    walking

                                  under rain

                               with your love

                             with out umbrella

                                      love          

                                    is that

                                      you

                                   become

                                an umbrella

                                   for her            

                                     and

                                     she          

                           never undrestand

                          why didnot get wet   

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 23:27  توسط عروسک 

 if 100% people like you

  know

i am one of them

if 99% of people hate you

know

 %i am that 1

if 100% people hate u

know,i died

 know,i died

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 23:18  توسط عروسک 
                    GOD IS NOW HERE

 

                    GOD IS NO WHERE

           

                WHICH ONE IS CORRECT

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 23:13  توسط عروسک | 

..

قصه علی کوچیکه...

..

..

..

کی یادشه؟؟؟کی می دونه؟؟؟

 

علی کوچیکه علی بونه گیر چی دیده بود؟؟

 

کی یادشه ؟؟؟ کی میدونه؟؟؟

 

علی کوچیکه خواب یه ماهی دیده بود!!

 

کی یادشه؟؟؟کی میدونه؟؟؟

 

چی شده بود؟؟

 

علی کوچیکه محو تماشاش شده بود

 

.واله و شیداش  شده بود

.

.

سالها گذشت از اون روزا

 

که خاله فروغ قصه می گفت

 

از علی و ماهی میگفت

 

سالها گذشت از اون روزا

.

.

 

علی کوچیکه قصه ما،

 

حالا دیگه مرد شده بود

 

علی کوچیکه ماشین دودی سوار نشد

 

خال نکوبید،جا هل پا منار نشد

 

علی کوچیکه اما دیگه مرد شده بود

 

خواب؟؟؟؟

 

خواب که می دید...

 

اما علی

 

به جای اون ماهی خانم، رنگ روون،

 

نقره نشون،نور جوون

 

خوابهای بی مایه می دید

 

خوابهای بی پایه می دید

 

علی می گفت:ماهی چیه؟ماهی که ایمون نمی شه نون نمی شه

 

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

 

کاشکی کسی یادش نبود!!!کاشکی کسی نمی دونست!!!

 

علی دیگه علی نبود.!!!

 

کاشکی علی اون شب تو جاش وول خورده بود

 

حرفای ننه قمر خانم یادش می رفت،گول خورده بود

 

کاشکی کسی یادش نبود!!!کاشکی کسی نمی دونست!!!

 

علی دیگه علی نبود

 

حالا مثل پیرهن زیرا و عرق گیرا .رو بند رخت

 

هی پر و خالی می شد از اون فکرای بد

 

علی دیگه علی نبود.

 

   (با اجازه از فروغ فرخزاد) 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 0:55  توسط عروسک | 

يادمه يه روز اينقدر بچه بودم؛

 

 

كه روم نميشد دستت رو بگيرم.

كه وقتي براي اولين بار دستمو گرفتي از خوشحالي تا دوروز به هيچي دست نمي زدم

كه وقتي براي اولين بار موهام و بافتي تا يك هفته موها مو باز نمي كردم

كه وقتب براي فراموش كردن روز تولدم جريمه شدن سر كلاس و بهونه كردي ،تمام جريمه هاتو نوشتم كه ناراحت نبينمت.

كه وقتي برام حتي يه ادامس هم مي خريدي، اونو يادگاري نگه مي داشتم

كه از بس برات گل خريده بودم، تمام گل فروش هاي شهر منو مي شناختن

كه واسه اينكه براي امتحان فردات خواب نموني ، تا صبح نمي خوابيدم

كه واسه اينكه فقط پيش تو باشم،18 ساعت تو اوتوبوس مي نشستم..تو مي خوابيدي و من نگات مي كردم و دم نمي زدم

كه واسه خاطرت جلوي همه وايسادم

كه خواستن تو رو داد زدم

كه وقتي در برابر توهين هاي  اطرافيانت به من سكوت كردي،صبوري تو تحسين كردم

كه وقتي بهم گفتي نمي توني با من باشي چون نمي توني منو خوشبخت كني،فكر مي كردم چقدر برات مهم ام

كه وقتي بي خبر منو گذاشتي و يه هفته رفتي،دربدر دنبالت گشتم كه نكنه گرسنه باشي

كه واسه خاطر تو به كس و نا كس رو زدم و غرورم را شكستم

كه.....

 

ولي حالا اينقدر بزرگ شدم

 

 

كه برام مهم نيست كي پيشمه،كي دستمو با عشق مي گيره،كي نگرانمه،كي دوستم داره،

كي واسه تولدم لحظه شماري ميكنه، كي 18 ساعت راه و به خاطرم پشت سر مي ذاره،

كي واسه خاطر من غرورشو مي شكنه،كي ناراحتيش اينه كه چرا ديگه گل جديدي نيست كه برام بياره،

كي همه تلاشش اينه كه منو خوشحال و خوشبخت كنه

............

 

 

حالا مي فهمم بزرگ شدن يعني

 

 

 گور پدر هر چي احساس قشنگ و پاكه

                    

                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 2:25  توسط عروسک | 

 دروغ نمیگه اینه

 

 

 اگر چه صاحبش تویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 5:16  توسط عروسک